دِراک

دراک نام کوهی در شیراز است، مرتفع ، زیبا و دوست داشتنی

داستان نبودنم

" داستان نبودنم "

 

یکی دو سال بود ازدواج کرده بودم و مستقل زندگی می کردم . یه شرکت خانوادگی راه انداخته بودیم و فعالیت می کردیم. واقعا داشتیم سعی و تلاش می کردیم که موفق بشیم و اوضاع هم خوب پیش می رفت. من و برادرم و دو تا خواهرام و همسرم کار می کردیم پدرم هم تجربه چندین و چند ساله خودش رو در اختیار ما می ذاشت. مادرم هم عصرها یه سر به شرکت میزد و ذوق ما رو می کرد!!

با زحمت و صد جور وام و قرض تونستیم محلی رو واسه شرکت بخریم و با صبح تا آخر شب کارکردن و جمعه و تعطیل نداشتن قسطاشو می دادیم.

تابستون ۱۳۸۴ بود که قرار گذاشتیم امسال یه مسافرت بریم و استراحتی بکنیم. برای اینکه شرکت تعطیل نشه من و همسرم چند روز رفتیم شمال و برگشتیم و بعد از ما بقیه خانواده با هم رفتن مشهد و بعدش شمال و اصفهان و به طرف شیراز ...

 صبح شنبه ۲۶ شهریور از خواب بیدار شدم. بعد از خوندن نماز  می خواستم زنگ بزنم به خونه بابام اینا ببینم کی رسیدن چون آخرین خبرم از اونا دیشب ساعت ۱۲ بود که ۲۰۰ کیلومتری شیراز بودن. صبح باید زودتر می رفتم شرکت ؛ با برادرم قرار داشتیم که سر و سامونی بدیم به شرکت و مرتبش کنیم. ساعت حدود ۶ صبح بود ؛ هنوز سجاده رو جمع نکرده بودم

که موبایلم زنگ زد؛ شماره رو نگاه کردم شماره برادرم بود؛ گوشی رو برداشتم و گفتم : سلاااام!!! صدای غریبی از اونور گوشی گفت : شما ؟؟؟ !!!!

خیلی تعجب کردم ! صدای فرد غریبه در هیاهوی صدای جاده کمرنگ می نمود، خودم رو معرفی کردم ،گفت: با سرنشین های تویوتای آبی رنگ چه نسبتی داری؟ گفتم : خانوادهء من هستن، گفت: اسماشون رو دقیقا بگو و سن اونها رو و نسبشون با خودت رو !! سرم داشت گیج میرفت ، اصلا توان فکر کردن نداشتم حتی توان اینکه سوال کنم کی هستی و برای چی این سوال ها رو می پرسی! به ترتیب و مثل یه ماشین سخنگو اسم پدرم ، مادرم ، برادرم و دو تا خواهرام رو گفتم! بعد با نگرانی پرسیدم: مگه اتفاقی افتاده؟ گفت : آره، "سعادت شهر" رو بلدی؟ گفتم: آره بلدم ، بدون مقدمه چینی گفت: متاسفانه چهار نفرشون فوت کردن و یکیشون هم به شدت مجروح شده و بیمارستانه ، سریعا خودت رو برسون پاسگاه "سعادت شهر" !!!!

دنیا دور سرم چرخید، قفسه سینم تنگ شده بود ، نفسم بالا نمی آمد، همه چیز رو فراموش کردم ، دوستامو آشناهامو همه رو ، نمی دونستم باید چی کار کنم ،  .... چی بگم ... !

همسرم از خواب بیدار شده بود و  تماس مشکوک تلفنی و تحیر من اونو هم هول کرده بود، پرسید: چی شده؟ مغزم منو یاری نمی کرد که بهش چی بگم ، فکر می کردم می تونم برای همیشه این قضیه رو مخفی کنم یا شاید اگه به کسی نگم این اتفاق پاک میشه ، لحظات سخت و سنگینی بود ....  

گفتم: بابام اینا تو راه تصادف کردن و داداشم گواهینامه همراش نبوده، الان تماس گرفت که براش ببرم البته کسی چیزیش نشده!!!

چند دقیقه ای گذشت و من نمی دونستم چکار کنم، از همسرم خواستم که ببرمش خونه پدرش تا اونجا بمونه و من برم "سعادت شهر" ، فوری راه افتادیم به طرف خونه باباش اینا، توی راه بهشون زنگ زدم و بدون اینکه واقعیت رو براشون تشریح کنم از پدر خانمم خواستم که همرام بیاد. زیاد طول نکشید که همسرم رو پیاده کردم و به اتفاق پدرش به طرف "سعادت شهر" حرکت کردم. از دروازه قرآن شیراز تا "سعادت شهر" 100 کیلومتر فاصله است و یک ساعتی طول می کشید تا به اونجا برسیم.

توی راه به همه چیز فکر می کردم ، اینکه کی رانندگی می کرده!! یا چی شده که تصادف شده؟ وقتی دوباره صدای فرد غریبه رو که بهم خبر داده بود از ذهنم میگذروندم قفسه سینه ام درد می گرفت. فکرم به همه طرف پرواز میکرد، از خودم سوال می کردم که یعنی واقعیت داره یا خواب میبینم !  اما یه نکته بیشتر از همه چیز فکرم رو مشغول کرده بود ، یعنی شاید بیشترین فشار رو به مغزم میاورد ، نمی دونستم اون یه نفر که مجروحه کدوم یکی از اعضاء خانوادمه! شرایطه سختی بود، یعنی غیر قابل تصوره ! فکرشو بکن فقط حق داشته باشی یکی از عزیزاتو زنده داشته باشی! کدوم رو انتخاب می کنی؟؟؟!!!

خیلی سخت و طاقت فرسا بود، لحظات به کندی می گذشت، پدر خانمم رانندگی میکرد، توی مسیر از کنار مزرعه های ذرت عبور می کردیم و من سعی میکردم با صحبت کردن در مورد ذرت و مزرعه ، خودم و ایشون رو سرگرم کنم ، تقریبا نصف مسیر رو اومده بودیم که موبایلم زنگ زد ، همسرم بود ، از لرزش صداش فهمیدم که خبر بهش رسیده ، در حالی که سعی میکرد خودش رو عادی جلوه بده گفت : گوشی رو به بابام بده می خوام یه سوال بکنم ، گوشی رو دادم به پدر خانمم  ، بعد از چند لحظه که از مکالمشون گذشت متوجه تغییر رنگ صورتش شدم ، مکالمه زیاد طول نکشید ، خداحافظی کرد و بلافاصله گفت : راستی با چی تصادف کردن؟؟ و فورا ادامه داد: میدونی؛ با تجربه ای که من دارم بعیده که تصادف جاده ای اون هم نصفه شب به این سادگی باشه که فقط دو تا ماشین آسیب دیده باشن! حتما مجروحیت و صدمات جسمی هم داشته! حتی احتمال داره کار به بیمارستان هم کشیده باشه!  حدس زدم که خبر واقعی رو بهش داده باشن ، گفتم:  خبر رو بهتون داد، آره؟! و برای اینکه خیالش رو راحت کنم ادامه دادم: نگران من نباشید من همه چیز رو میدونم گفت: چی رو میدونی؟ گفتم: اینکه چهار تاشون فوت شدن! فقط نمی دونم کدوم الان بیمارستانه!!! دیدم رنگش سفید شد و گفت: پناه بر خدا ! چهار نفرشون؟؟!!! به من گفتن یه نفر !  از گفته خودم پشیمون شدم ، یادم افتاد که وقتی صبح این خبر رو بهم دادن قرآن رو باز کردم این آیه اومد که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه و همین قدرت و صبر عجیبی به من داد: -- ای کسانی که ایمان آوردید ؛اگر می خواهید رستگار شوید صبر کنید و دیگران را به صبر کردن دعوت کنید و تقوا پیشه کنید--

توی دلم غوغایی بود ، ولی نمی خواستم دیگران رو بیش از این ناراحت و متشنج کنم. میدونستم که توی این احوال همه به اندازه کافی داغون میشن و فقط آرامشه که می تونه به همه کمک کنه.

کم کم به سعادت شهر نزدیک می شدیم و دلهره من بیشتر میشد و ضربان قلبم تندتر و تندتر میشد. از دور تابلو "سعادت شهر 15 کیلومتر" رو می دیدم ، چند متر تا تابلو فاصله داشتم که یه دفعه چشمم به لاشه ماشینمون افتاد ، وای خدای من !!! چه وحشتناک!!!  فقط چراغهای عقبش سالم مونده بود و بقیه ماشین بطور کامل چرخ شده بود! تمام بدنم درد گرفت، هر دو ساکت بودیم ، موتور ماشین اونور تر افتاده بود و تکه های دیگری از ماشین هم روی زمین پخش بود. کف جاده یه خراشیدگی به عمق 2 سانتی متر و طول 50-60 متر کشیده شده بود و در امتداد اون یه تریلی از جاده خارج شده بود. وای که چه دلخراشه تصویر صحنه ای که عزیزات رو فقط چند ساعت پیش توش از دست داده باشی!! به خودم جرات دادم و نزدیک تریلی شدم ، درست مثل یه گرگ که بعد از دریدن یه بچه آهو با پوزه و چنگال خونین یه جا آروم گرفته باشه !!! خونم بجوش اومده بود!  رفتم به طرف ماشین خودمون ، همه چیزش داغون بود ، سر دنده ماشین روی صندلی عقب، کفش برادرم ، وای!! چند تا سیب خون آلود ، پسته های پخش شده، MP3 پلیر خواهرم که تازه بهش کادو داده بودم !! ... ... دیگه طاقت نیاوردیم ، سوار شدیم و به طرف "سعادت شهر" حرکت کردیم.

خیلی طول نکشید که به "سعادت شهر" برسیم، هر دو ساکت بودیم ، نمی دونستم باید چی بگم یا چکار کنم، پاسگاه همون اول شهر بود ، دست و پام می لرزید،  یه حس غریب داشتم ، هیچ نیرویی توی دنیا نمی تونست بهم آرامش بده ، تابلو نمازخونه رو دیدم و بی اختیار رفتم داخل ، دو رکعت نماز خوندم و از درگاه یزدان طلب کمک کردم ، از نمازخونه که اومدم بیرون دیدم پدر خانمم خیلی هماهنگی ها رو انجام داده و وسائل جا مونده تو ماشین رو تحویل گرفته ، همه یه جوری نگام میکردن شاید منتظر عکس العمل من بودن ، یه کم که دور و برم رو گشتم دیدم که چند تا از دوستام  زودتر از ما اومدن و هر کدومشون دنبال یه کار هستن.

        یکی از سربازها اومد یه لیوان آب قند به من داد و گفت: راننده مقصر داخل بازداشتگاهه می خوای ببینیش؟ یه کم فکر کردم و گفتم : آره ! دریچه بازداشتگاه رو باز کرد از دریچه کوچیک و توی تاریکی داخل بازداشتگاه چهره مبهم یه جوون حدودا ۳۵ ساله رو دیدم ، بدون اینکه خودم رو معرفی کنم پرسیدم: چی شد تصادف کردین؟ گفت : کاملا بیدار بودم و داشتم از سمت راست جاده میومدم که یه دفعه دیدم یه ماشین سواری که رانندش خوابه اومد به طرفم ، هر چی تلاش کردم نتونستم ماشین رو نگه دارم و تصادف کردیم!!! با خودم گفتم حتما داداشم رانندگی میکرده و خوابش برده، توی دلم کلی بهش غر زدم !! البته خیلی طول نکشید که افسر پلیس راه کروکی صحنه تصادف رو به من داد و علت اون رو خواب آلودگی راننده تریلی و سرعت غیر مجاز و انحراف به چپ او اعلام کرد. لیوان آب قندم رو دادم به راننده و اومدم بیرون.

احساس عجیبی داشتم ؛ سرم روی بدنم سنگینی می کرد دوست داشتم بخوابم ؛ کم کم سر و کله دایی ها و پدر بزرگم هم پیدا شد. پدر بزرگم که حدودا ۷۵ ساله است، مردی مقاوم و مستحکمه . به محض دیدن من نتونست خودش رو کنترل کنه و از پا افتاد! من که تا حالا اشکشو ندیده بودم اون روز شاهد از حال رفتنش بودم!

دایی کوچکترم رفت که اجساد رو تحویل بگیره ! مناظر رو تار می دیدم ، چیز زیادی به خاطرم نمونده! یکی از دایی هام داشت گریه می کرد و داد میزد و بی تابی میکرد ! پدر بزرگم روی زمین دراز کشیده بود! همه به من به یه جور دیگه نگاه می کردن ! یکی از پلیس ها به اون یکی می گفت: این چه شغلیه!! هر شب تصادف؛ هر شب جنازه ؛ هر روز عزاداری و گریه!! هر شب ساعت ۲ از خواب بیدارت می کنن که برو از تو ماشین جنازه در بیار !! من که دارم دیوونه میشم.

پدر خانمم اومد و گفت همه اجناس رو تحویل گرفتم بدون کم و کاست؛ حتی مقداری پول نقد  و طلا هم که همراهشون بوده بصورت کامل و بدون هیچ کسری تحویلم شده.

توی این گیر و دار راننده جرثقیلی که ماشین رو حمل کرده بود از من کرایه می خواست و یک پلیس  پول ناهار ظهر بچه ها رو !!!!

اون روز و بعد از اون خیلی فکر کردم ؛ به اون پلیسی که به من خبر رو داد و اون پلیسی که از کارش می نالید و اونهایی که پول و طلا و کالا رو توی اون شب تاریک بدون کم و کاست تحویلمون دادن و اون یکی که تقاضای رشوه می کرد! چرا بعضیا اونقدر پاک هستن که دست از پا خطا نمی کنن و یکی اونقدر بی شرم که توی بدترین شرایط از من رشوه می خواد!

اون روز روز خیلی عجیبی بود؛ روز سخت و در عین حال جالب!! الان هر وقت به اون روز فکر می کنم باورم نمیشه که چطور اون روز تموم شد! اما حالا خوب می دونم که همه روزها چه خوب و چه بد ؛ آسون یا سخت تموم میشن.

            باید دنبال یه سری کارهای اداری می رفتم ، مثلا دادگاه برای گرفتن گواهی فوت و مجوز دفن ! کارهایی که معمولا آدم ها فکر نمی کنن یه روز هم نوبت اوناست که برن دنبالش! رفتم و کارها رو انجام دادم ، رئیس دادگاه آدم خوبی بود و خیلی زود کارهای من رو انجام داد. من مثل یه تیکه چوب روی آب رودخونه بهر طرف که آب حرکت می کرد می رفتم و کاملا بی اراده! یه لحظه به خودم اومدم و دیدم که دارم به طرف "مرودشت" میرم ، شهری که خواهرم که تنها بازمونده تصادف بود و به شدت مجروح شده به اونجا انتقال داده شده.

            پسر عمه ام با من تماس گرفت و اطلاع داد که به همراه همسرش در حال انتقال خواهرم از مرودشت به شیراز هستند و از من خواست که بیام شیراز. بلافاصله به طرف شیراز حرکت کردم ، حدود ساعت 11 صبح توی بیمارستانی بودم که خواهرم اونجا بستری بود. خواهرم رو در حالی که بیهوش بود به اتاق عمل انتقال می دادند و تعدادی از آشنایان غمزده و مبهوت اونجا حضور داشتند.

            هیچ کس نمی دونست که باید چه عکس العملی در مقابل من نشون بدن و من هم همینطور نمی دونستم باید چه کار کنم ، نمی دونستم باید به عمه و خاله تسلیت بگم از دست دادن برادر و خواهرشون رو یا اونا من رو تسلی بدن به خاطر از دنیا رفتن پدر و مادرم!  

            همواره سعی می کردم خودم رو کنترل کنم و تصمیمات درستی بگیرم اما فشار افکار و احساسات خیلی زیاد می شد و هر لحظه احساس میکردم که مغزم داره می ترکه، از بیمارستان اومدم بیرون با تعجب دیدم همه چیز عادیه و مردم همه دارن زندگی عادیشون رو انجام میدن! انگار نه انگار که من خانواده ام رو از دست دادم.

          ... رفتم توی یه کافی شاپ و سفارش یه قهوه دادم ، سیاه و تلخ ! ... چند دقیقه بعد فنجون قهوه رو میزمه....فنجون رو بر می دارم ... داغی و تلخی رو با هم یک جا می چشم!

میذارمش روی میز، توی فنجون نگاه می کنم! تصویری از خودم رو می بینم که تو سیاهی قهوه پیداست، قاشق رو توی فنجون می چرخونم ، موج ها تصویر منو دوره می کنن و اونو محوش می کنن... یه کم صبر می کنم ... دوباره تصویرم هویدا میشه ...  دوباره می چرخونم قاشق رو ... دوباره صبر میکنم ... دوباره ...

باید چیکار کنم با این مصیبت!!! حالا من هستم و من هستم و من! با امواج سیاهی که دوره ام کردن! به خودم میگم : باید صبر کنی! صبر! صبر کنی تا موجها آروم بشن و دوباره تصویر زندگی رو ببینی.

هر چند دقیقه یه بار موبایلم زنگ میخوره ، نمی دونم اونایی که پشت خط هستن از قضیه اطلاع دارن یا نه ! باید چی بهشون بگم !؟ اونها هم هنوز مطمئن نیستن که من میدونم یا نه! مجبوریم با احتیاط با هم صحبت کنیم .. چه سخته و طاقت فرسا !

از کافی شاپ اومدم بیرون و رفتم توی بیمارستان ، فکر کردم مردم اگه منو ببینن بهتره ، روحیه شون تقویت میشه و همچنین خواهرم که هنوز خبر نداره! خدایا به اون چطور خبر بدم؟!

خواهرم هنوز توی اتاق عمل بود، چند نفر از دوستاش و خانمم اونجا بودن و در حال تلاش و این طرف و اون طرف دویدن، چندین نفر هم از اقوام و دوستان!  دوباره مواجه شدم با امواج گریه و ناله و بیتابی اونا!دوباره گیج شدم و مبهوت ...

یکی از آشناها  منو همراه خودش از بیمارستان برد بیرون ، ساعت حدود 3 بعد از ظهر شده بود. برام ناهار گرفته بود ، ناهاری که به خاطر ندارم خوردمش یا نه!

 اینجاها کم کم احساس می کردم دارم خواب میرم، یه خواب عمیق، یه خواب توی بیداری! با اینکه به ظاهر بیدار بودم و داشتم اینور و اونور می رفتم ، همه چیز رو تار می دیدم و حافظه ام اصلاً کار نمی کرد.

الان که به ذهنم فشار میارم دیگه هیچی از اون لحظه به بعد از روز اول حادثه رو به یاد نمیارم، انگار یه قطعه گم شده از پازل زندگیمه.

شاید اگر بخوام دقیق تر و بهتر بگم، الان فقط چند تابلو از صحنه های مختلف رو می تونم تجسم کنم ؛ ...

 

"... فردای اون روز موقع تشیع جنازه ها شده بود، یادمه که من هم وسط موج جمعیت بودم، تا اون لحظه هنوز گریه نکرده بودم، یعنی نمی تونستم گریه کنم، همیشه وقتی آدم یه عزیزی رو از دست میده گریه می کنه ! ولی من چهار تا عزیز رو از دست داده بودم و گریه برای آرامشم کافی نبود، شاید هم هنوز باورم نشده بود یا شاید هم به قول بعضی ها گیج شده بودم. اما در هر صورت نمیتونستم گریه کنم سعی می کردم لباسهام نامرتب نباشه و با مردم خوب برخورد کنم و مودبانه.

وسط دریای جمعیت بودم که یه دفعه توی اون شلوغی و ازدحام چهار تا تابوت رو که روی دست های مردم بلند شده بود دیدم، چون خانواده ما از سادات بودند تابوتها رو با پارچه سبز پوشونده بودن، امواج مردم تابوتهای سبز رو مثل چهار تا قایق حرکت می دادن، صحنه با شکوه و با ابهتی بود، ناخود آگاه زانوهام شل شد و دیگه توان ایستادن رو از دست دادم،....     افتادم........... "

 

"... کوچه بابام اینا کاملاً سیاه پوش شده بود و هر کس به هر طریقی عزاداری خودش رو نشون میداد، سعی میکردم همسایه هامون به زحمت نیفتن، اما وقتی میدیدمشون که اونها از من عزادارترن شرمنده می شدم.

مسجد محل که مسجد بزرگی هم هست محل برگزاری مجلس یادبود مرحومین بود ، مسجد گنجایش جمعیت زیادی رو داشت اما با اینحال همواره از مردم تقاضا می شد که مسجد رو ترک کنن تا افراد دیگه ای بتونن در مراسم شرکت کنن و توی کوچه و خیابون نمونن، در این حال بود که این جمله پدرم که همیشه تکرار می کرد توی ذهنم متجلی می شد: پدر باید ارثی برای فرزندش بذاره که هر چه بیشتر از اون ارث استفاده کنه بیشتر بشه!

همیشه فکر می کردم این ارث چی می تونه باشه و حالا بود که می فهمیدم اون ارث چیزی جز آبرو و اعتبار نیست..."

 

" ... روزها می گذشت و من هر روز ، روزی رو می دیدم که هیچوقت فکر نمی کردم ببینم، شاید هیچکس فکر نکنه که ببینه!

عکسهاشون قاب کردم ، پوستر مراسم یادبود هفتم و چهلمشون رو طراحی کردم،  و از همه کارها سخت تر طراحی و ساخت سنگ برای تربت عزیزانم بود ...چه سخته و چه تلخه و چه پندآموز....

باید چهار تا سنگ طراحی می کردم برای چهار نفر، از جملات و شعرهای تکراری روی سنگ زیاد خوشم نمیاد و اعتقاد دارم خیلی چیزها رو نباید روی سنگ آورد، مثلاً آیات قرآن رو ، از طرفی معتقدم جائی که جسد آدم به خاک می سپرن، آرامگاه انسان نیست چون اصلاًٌ روح آدم اونجا نیست که قرار باشه آرامگاهش اونجا باشه برای همین کلمه "تربت" را مناسب ترین واژه برای نوشتن روی سنگ دیدم ... چهار تا سنگ در کنار هم روی تربت اونها گذاشته شد.

فکر کردم چون اونا زائر حضرت رضا علیه السلام بودند باید به نحو مطلوبی به این موضوع اشاره بشه. آشنائی مختصری با حروف ابجد و ماده تاریخ داشتم بهمین دلیل سعی کردم جمله یا شعری رو روی سنگها بنویسم که سال وفاتشون و زائر حضرت رضا (ع) بودن در این شعر مستتر باشه.

اون شعر به این صورت در اومد:

 

ما می زده از ساغر خورشید شموسیم         بگذاشته سر بر قدمش خاک ببوسیم

رفتیم و زمان در دل این جمله نهادیم             ما آستان بوسیده شاهنشه طوسیم

هر یک از این مصرع ها رو روی یکی از سنگها نوشتم، مصرع آخر رو اگر به طریق ابجد جمع ببندیم عدد 1426 بدست میاد که سال قمری وفات اونهاست.

سنگها رو در عین سادگی و با ارزان ترین نوع سنگ سفارش دادم و تقریباً هم سطح زمین کار گذاشتم ، نوشته ها رو هم با خط نستعلیق و ساده حک کردم... "

...

در عین ناباوری اونها به خاک سپرده شدند و کار طراحی و ساخت و نصب سنگهای تربتشون هم به پایان رسید. چیزی که از اونها مونده یاد کارهای خوب و خاطره لبخندهای ماندگارشونه. یاد پدری بزرگوار و با تجربه و اندیشمند که سایه اش امنیت و اطمینان قلب رو بهمراه داشت و مادری مهربان که همواره عطر محبت و مهرش هنوز مشام من رو نوازش میده. خاطره برادری که معرفت رو در حق من تمام کرد و با رفتنش جای خالی یه رفیق شفیق و یار غار رو برام به یادگار گذاشت و خواهری که هنوز شور و شر جوونی و خنده های صمیمانش از ذهنم پاک نشده.

الان خوب می دونم که داستان بودن من هم یه روز تموم میشه اما "داستان نبودنم" همیشه ادامه داره...

 

  
نویسنده : سید مهدی میرعظیمی ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳٠
تگ ها :


تدی استودارد

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است.. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد..
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است.. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم... و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.
بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است !
همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید... وجود فرشته ها را باور داشته باشید
و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت

  
نویسنده : سید مهدی میرعظیمی ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱
تگ ها :


روز حافظ

امروز 20 مهر ماه ، یاد روز حافظ شیرازی است ، روزی که بسیاری از جهانیان آرزوی زیارت تربت حضرت خواجه را در این روز دارند و من این سعادت را دارم.

بر حسب دستور برخی از دوستان برآن شدم تا تفالی به دیوان حافظ بزنم و تقدیم حضورتان کنم.

هر کـه شد محرم دل در حرم یار بـماند

وان کـه این کار ندانست در انکار بـماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکـن

شـکر ایزد کـه نه در پرده پندار بـماند

صوفیان واستدند از گرو می همه رخـت

دلـق ما بود که در خانه خـمار بـماند

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

قصـه ماسـت که در هر سر بازار بماند

هر می لعل کز آن دست بلورین سـتدیم

آب حسرت شد و در چشم گهربار بـماند

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفـت

جاودان کـس نشنیدیم که در کار بـماند

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس

شیوه تو نشدش حاصـل و بیمار بـماند

از صدای سخن عشـق ندیدم خوشـتر

یادگاری کـه در این گنـبد دوار بـماند

داشتـم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشید

خرقـه رهن می و مطرب شد و زنار بماند

بر جمال تو چـنان صورت چین حیران شد

کـه حدیثش همه جا در در و دیوار بماند

بـه تماشاگـه زلفـش دل حافظ روزی

شد کـه بازآید و جاوید گرفـتار بـماند

به رسم تفال یک بیت از شاهد غزل را در زیر می آورم:

*هیچ رویی نـشود آینـه حجله بـخـت *

*مـگر آن روی که مالند در آن سم سمـند *

چون برخی از دوستان می خوان این روز بزرگ رو به دوستان خارجی هم اعلام کنند ترجمه انگلیسی غزل فوق رو می نویسم که اثر استاد بزرگ شهریاری است:

Whoever was intimate with his heart, his love defined

And he who was not, in his doubt was left behind.

If my heart went through the veil, then fault me not

I thank God that it did not remain within the veil of mind.

The Sufis took back their gown from the wine

It was our gown, forever to the tavern was assigned.

Drunken Dervishes passed by, and it passed by

Our drunken tales the hands of time defied.

Each cup that was filled by that lovely hand

Transmuted into tears, our jealous eyes mystified.

My heart from the first, unto this last, is in love

I know of none, who in this love, forever remained blind.

I was lovesick. Though your eyes bloomed as flowers,

Your loveliness remains veiled, this is unkind.

Found nothing more joyful than the sound of words of love

In this turning Merry-Go-Round that You rewind.

My robe covered at least hundred faults that I could find

I pawned my robe to wine, and what remained, my bare hind.

Master painter was helpless in awe of your beauty

Everywhere upon the walls is what in awe he had designed.

To view His face, Hafiz, his heart refined

For this to come to pass, always will remain in bind.

  
نویسنده : سید مهدی میرعظیمی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠
تگ ها : حافظ ، شیراز ، فال


کمک با دستهای بسته!

پیرمرد کشاورزی بود که بیش از هشتاد سال از عمرش می گذشت و دیگه ناتوان شده بود ، تنها راه درآمدش کاشتن محصولات کشاورزی و فروش اونها بود و از این راه درآمد سالیانه خودش و همسر پیرش رو تامین می کرد.

موقع شخم زدن زمین بود و کم کم داشت دیر میشد و اگه تا چند روز دیگه زمین رو شخم نمیزد از کشت امسال محروم می شد ، اما کسی نبود بهش کمک کنه ، پولی هم نداشت که کارگر بگیره، تنها پسرش هم که یاور پدر بود گوشه زندان افتاده بود!

روزها از صبح چهار پایه ای رو کنار زمینش میذاشت و غمزده به زمین نگاه می کرد!

یه روز از سر دلتنگی نامه ای برای پسر زندانیش نوشت:

پسرم ، دلم برات تنگ شده ، اگه اینجا بودی به من کمک می کردی تا زمین رو شخم بزنم و سیب زمینی بکارم و سال دیکه از فروش محصول زندگی خوبی داشتیم! ولی الان که نیستی و کسی هم برام زمین رو شخم نمی زنه حتما سال بد و سختی خواهیم داشت

دوست دار تو پدر پیرت

پسر به محض دیدن نامه پدر این جواب رو براش نوشت:

پدر جان ، به هیچ وجه زمین رو شخم نزن ، من بعد از آزاد شدن خسارتت رو جبران می کنم! آخه من توی زمینمون اسلحه مخفی کردم و اگه پلیس پیداش کنه بیچاره میشم!

صبح زود مثل همیشه پیرمرد کنار زمین نشسته بود که سر و کله چند تا ماشین پلیس و تعدادی کارگر پیدا شد و به دستور پلیس شروع به کندن و زیر و رو کردن خاک زمین کردن ، تا ظهر همه زمین رو زیر و رو کردن اما اسلحه ای پیدا نشد!

فرمانده پلیس پسر زندانی رو در حالیکه پدر پیرش با تعجب نگاهش می کرد، کنار زمین آورد و گفت: یالا نشون بده که اسلحه رو کجای زمین پنهان کردی؟

پسر رو به پدر کرد و با لبخندی گفت:

پدر ، این تنها کمکی بود که می تونستم بهت بکنم!

نتیجه:

اگه دست و پات هم بسته باشه و اگه زندانی هم باشی ، باید امید داشته باشی و از مغزت استفاده کنی! حتما موفق می شی!

  
نویسنده : سید مهدی میرعظیمی ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۸
تگ ها :


نعمت و قدرتی که داریم و نمی دانیم

در صفحه پانورامیو    http://www.panoramio.com/user/187788 تعدادی از بزرگان بذل محبت کردند و نظرات خود را در مورد "داستان نبودنم" نوشتند ، لازم دیدم متن زیر را که برای عرض ادب به ایشان و بقیه دوستاناست را در این صفحه هم بیاورم:

... **دوستان و بزرگواران**:

از الطاف شما سپاسگزارم و از ابراز لطف و همدردی شما. قصدم از نگاشتم **داستان نبودنم** غمگین کردن دوستان نیست بلکه یادآوری دو نکته است:

1. نعمت هایی که داریم و تا وقتی داریم شاید از آن به بهترین وجه استفاده نمی بریم و حال آنکه خوب می دانیم هر آنچه را که داریم بالاخره روزی از دست خواهیم داد و هر داشتنی را نداشتنی در پی است چه بخواهیم و چه نخواهیم.

2.قدرتی را که داریم و تا به مصیبتی گرفتار نیاییم از وجودش نا آگاهیم و احساس عجز می کنیم، اما هر آنگاه که به آن نیاز داریم از عمق وجودمان غلیان می کند و ما را از گردنه های صعب العبور می گذراند.

**ایام سخت را گذراندیم و زنده ایم**

**ما را به سخت جانی خود این گمان نبود**

اگر این داستان شما را مغموم ساخت ، پوزش می خواهم اما این نکته قابل ذکر است که من با خواندنش و یادآوریش نه مغموم می شوم و نه حزن آلود ، بلکه با هر بار مرورش و پس از آن، لمس گرمای محبت دوستانی همچون شما ، به خود می بالم که خداوند مرا مورد لطف قرار داده و میراثی را که همیشه پدرم برایمان آرزو مینمود ، نصیبم فرمود. **آبرو و اعتبار** ، که این دو چه میراث پر ارزشیست!

از اینکه خداوند خانواده ام را از من گرفت ناراحت و شاکی نیستم چرا که معتقدم **آن که شد محرم دل در حرم یار بماند** ، پس آنان در حرم یارند ، مسرور و خوشحال! و از طرفی بزرگا گفته اند : **هر که او را در این جهان داغیست ، در آن جهان باغیست!**

و خوب می دانم که **رسم خداوندگاری** است که بیازماید بندگانش را به سختی و فراق! که فرموده اند :

**آن که به درگاه مقرب تر است**

**جام بلا بیشترش می دهند**

یادم میاید که پدرم همیشه این حدیث قدسی را می خواند و از خواندنش لذت می برد و برایمان ترجمه می کرد ، که سراسر شعر است و شعور:

من طلبنی وجدنی: **هرکس مرا طلب کند ، می یابد**

و من وجدنی احبنی: **و هر کس مرا بیابد ، دوست بدارد**

و من احبنی عشقنی: **و هر کس مرا دوست بدارد، عاشقم می شود**

و من عشقنی عشقته: **و هر کس عاشقم شود ، من هم عاشقش می شوم**

و من عشقته قتلته: **و من عاشق هر کسی که شوم، او را می کشم**

و من قتلته بعلی دیه: **و دیه کسی که او را بکشم بر من واجب است**

و من بعلی دیه فانا دیه:**و دیه آن کسی که دیه اش بر من واجب است، خود من هستم**

واقعا وقتی به ژرفای این حدیث قدسی که از زبان پروردگار نقل شده است می اندیشم در می یابم که مهم این نیست که **چقدر** زندگی کنیم ، مهم این است که **چطور** زندگی کنیم!

به هر حال از اینکه مرا مورد لطف قرار دادید و حرارت نفستان گرما بخش دل من شد سپاسگزارم.

آبتان **سرد** و نانتان **داغ**

جگرتان **خنک** و دلتان **گرم**

روزتان **بلند** و شبتان **کوتاه**

و غمتان **کوتاه** و عمرتان **بلند** باد

 

  
نویسنده : سید مهدی میرعظیمی ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۸
تگ ها :